X
تبلیغات
| یک چاوشی‌باز |





با دیدنِ عنوان و عکس ِ پُست، خودتان متوجه قضیه شده‌اید فکر کنم. قاعدتاً چون همه‌چیز گویاست، توضیح ِ اضافی، امری عَبَث به‌نظر می‌آید؛ ولی دل‌ام نمی‌آید این‌گونه و بی حرفِ اضافی، این‌جا را ترک کنم. گاهی اضافه‌گویی، آن‌قدرها هم بد نیست. هرچه کلاه‌ام را قاضی می‌کنم، نمی‌توانم بفهمم چه شد که با همه‌ی وقایع ِ اخیر، همه‌ی کم‌محلی‌ها و بی‌محلی‌ها، سوت‌وکوریِ کسالت‌آور، و... ، بازهم ادامه دادم. در روزهای ننوشتن‌ها، می‌نوشتم و منتظر روزهای بهتر می‌ماندم. روزهایی که هیچ‌گاه فرا نرسیدند. و این فقط محدوده‌ی گفته‌شده را شامل نمی‌شود. روزهای خوبی که دیگران وعده می‌دادند و می‌دهند، و خودمان به خودمان می‌دهیم، بیش‌تر جزو موهومات‌اند تا واقعیّت. مصداقی‌ست بر: "آن مواعید که دادی، همه رفت از یادت!" هـه... بگذریم...
حالا که با خیالی آرام نشسته‌ام و فکر می‌کنم، می‌بینم نوشتن‌های اخیراَم، درگروهِ احمقانه‌ترین کارهای زندگی‌ام قرار می‌گیرد! نمی‌دانم چرا می‌نوشتم... شاید فکر می‌کردم اوضاع بهتر می‌شود. امّا گویا نقش بر آب می‌کشیدم. این‌جا برای‌ام مانندِ یک افسانه بود. شروعی رویایی که نمی‌دانم چه‌طور اتفاق افتاد و چه‌طور ادامه یافت. اصلاً هیچ‌وقت یادم نیامد اولین‌بار چه‌گونه صفحه‌ی بلاگ‌فا را باز کردم و نوشتم "سرآغاز". و این‌گونه، یک چاوشی‌باز، با آن آدرس ِ زُمُختِ نسبتاً طولانی‌اش متولّد شد. بچّه‌ها عالی بودند. چاووشیون... چاووشیست... چاووشی‌نامه... محسن‌چاوشی، فقط‌همین... همه‌اِشان عالی می‌نوشتند و همیشه می‌خواندم‌اِشان. با لذّت هم می‌خواندم‌اِشان. ولی بدیهی‌ست که هرچه‌قدر هم حرف‌های مختلف زده‌شود، بازهم چیزهای خیلی‌زیادی برای گفتن باقی‌می‌ماند. آمدم تا به‌قولِ خودم، آن ناگفته‌ها و کم‌ترگفته‌شده‌ها را بگویم و بروم. بخش‌هایی از آن‌ها را عرض کردم و خیلی‌هاشان روی دست‌ام مانده و مجالی برای گفتن ِ آن‌ها نماند. گوشه‌ای نشستم و نوشتم. سعی کردم حرف‌های اطراف را نادیده بگیرم و سرم به کار ِ خودم باشد. اما خب... حرف‌هایی زده‌شد و پیغام‌هایی داده‌شد که خواندن‌اِشان، هم متعجب‌ام می‌کرد، هم دل‌گیر، و هم گوشه‌گیرتر. می‌دانم... در این پُستِ آخری، بازگوکردن‌اِشان فقط کام را تلخ‌تر می‌کند... پس نگفتن بهتر است. کلاً بگویم که گاهی‌اوقات، نگفتن ِ بعضی‌چیزها بهتر است... ممکن است خیلی ذهنیت‌ها خراب شود...
ممنون از همه‌ی آن‌هایی که همراه‌ام بودند، نبودند، و یا رفیق نیمه‌راه بودند. ممنون‌ام از امیرجان که این وبلاگ با قالب‌های او سرپا ماند و همیشه متشکراَش بودم و خواهم‌بود. متشکرم امیــر. سپاس از مهرانِ محبوبی ِ عزیزم که مشوّق‌ام بود تا بنویسم و پای‌ام را پَس نکشم. ایراد می‌گرفت، پیشنهاد می‌داد، تصحیح می‌کرد، درست می‌خواند و درست می‌دید. این دوتای آخری، بهترین خصوصیات‌اش بودند. سپاس از تو، مهرانِ دوست‌داشتنی. ممنون‌ام از مهرانِ پاک‌زاد که هم‌پای من و یک‌چاوشی‌باز بود و همان‌طور که پیش‌تر گفته‌بودم، همین وبلاگ، آغازکننده‌ی رفاقت‌اِمان شد. ممنون‌ام رفیق ِ خوب‌ام، مهرانِ بزرگوار. از سجّاد ِ اسماعیل‌دوست که جزء افرادی بود که من و این‌جا را تا حدّ ِ امکان تنها نگذاشت، سپاس‌گزارم. ممنون از آن‌هایی که خِیل ِ نظرهای عمومی و خصوصی‌اِشان، فقط نَفس و ذاتِ خودشان را هویدا کرد. بیانِ نظر و دیدگاه، امری غلط نیست. هرکس هرطور که مایل است، فکر می‌کند، حرف می‌زند، و احیاناً قضاوت می‌کند. همه‌ی حرف‌هایی که به بنده زدند و نسبت دادند، همه‌ی قضاوت‌های ناعادلانه، همه‌ی دیدگاه‌های غرض‌ورزانه و نادرست؛ کمک‌کننده‌ام بودند. باعث شدند مصمم‌تر باشم و راهِ درستِ خودم را بیابم. حالا هم که دارم می‌روم، دلیل‌اِشان این دوستان نیستند. هیچ ناراحتی‌ای از هیچ‌کس به دل نداشته و ندارم و نخواهم‌داشت. در این سه‌سال و سه‌ماه، خیلی‌چیزها آموختم و از این‌بابت، خداوندِ همیشه‌همراه را شُکر می‌کنم. و البته، درس‌های بسیاری گرفتم که سعی می‌کنم در زندگی‌ام از یاد نبرم‌اِشان. صمیمانه‌ترین و بی‌اندازه‌ترین سپاس‌ها را از اویی دارم که این‌جا متعلق به خودش بود. هرچند که این‌جا، رنگ و لعاب‌اش به خوش‌رنگی ِ صفحاتِ اجتماعی و پایگاه‌های دیگر نبود و نشد. شاید این‌جا آن‌چیزی نشد که دوست می‌داشت و شاید انتظارات‌اَش را برآورده نکردم. من تلاش کردم تا هربار بهتر شوم و به‌جلو حرکت کنم. مثل ِ خودش که همیشه به حرکتِ روبه‌جلو اعتقاد دارد. درست است که این‌جا دیگر نمی‌نویسم، ولی همیشه یک چاوشی‌باز خواهم‌ماند. تنها فرقی که از حالا با قبل دارم، ننوشتن در این کلبه‌ی کوچک‌ام است که خیلی دوست‌اش داشتم. اگر می‌خواهید بازهم مرا بخوانید، به آخرین سقوط بیایید. قدم‌هاتان روی چشمان‌ام خواهدبود... مثل همیشه...
بالاتر گفتم که ایجادِ یک چاوشی‌باز، برای‌ام مثل یک افسانه بود... هر افسانه‌ای یک آغاز دارد و مسیری همانند یک سفر همراه‌اش است که باید همه‌چیزاَش را به‌جان خرید. و حالا این افسانه به پایان رسیده... شاید قسمت‌ام بود که سالِ جدید را با بستن ِ این‌جا آغاز کنم! کسی چه می‌داند...
دستِ همه‌ی همراهانِ یک چاوشی‌باز را می‌بوسم. متشکرم که آمدید و خواندید و دیدید. متشکرم از دوستانی که مطالب‌ام را در جاهای مختلفی نظیر صفحاتِ اجتماعی به‌اشتراک گذاشتند یا در بلاگ‌هایی، با و بدونِ ذکر ِمنبع، منتشر کردند. از همه‌ی کسانی که محسوس و نامحسوس، پیدا و پنهان، کمک کردند که مطالبِ این‌جا بیش‌تر خوانده‌شود، کمالِ سپاس را دارم. تشکر می‌کنم از آن‌هایی که فراموش‌ام کردند، یا نکردند. ممنونم از دوستانی که یک چاوشی‌باز، گوشه‌ای از ذهن‌اِشان باقی می‌ماند؛ که همین برای‌ام بی‌نهایت ارزش‌مند است. شک نداشته‌باشید که نبودِ این خانه‌ی جمع‌وجور، در جمع ِ این‌همه صفحه و پایگاه و وبلاگ، اتفاقِ مهمی نخواهدبود و چیزی از مجمع ِ کثیر ِ پِیج‌ها و وب‌های مربوط به محسن ِ چاوشی، کاسته نمی‌شود. اصلاً بود و نبودِ یک وبلاگ، در روزهایی که فرع‌ها اصل شده‌اند و اصل‌ها رها، چه فایده‌ای می‌تواند داشته‌باشد؟! البته قبول دارم... جمع ِ وبلاگ‌های چاوشی‌نویس، کوچک بود و حالا کوچک‌تر می‌شود؛ امّا صلاح در این است که دیگر این‌جا به‌روز نشود. اگر اوضاع اذیت‌کننده نبود، اکنون این متن را نمی‌خواندید. اگر بودن‌ام کسی را ناراحت کرد، می‌خواهم عذراَم را پذیرا باشد؛ و اگر رفتن‌ام برای شما دوستان‌ام تلخ است، جُز شرمندگی، کاری از دستان‌ام ساخته نیست.

در همین‌جا و همین‌لحظه، یک چاوشی‌باز، با کُدِ 1033Mch، برای همیشه به کار خود پایان می‌دهد.


از جمله‌ی رفته‌گانِ این راهِ دراز
بازآمده‌ای کو که خبر گوید راز
هان، بر سر ِ این دوراهی ِ آز و نیاز
چیزی نگذاری که نمی‌آئی باز
"خیّام"

نامه‌تمام؛
و... خُداحافظ.

92/12/25 - 2:13 AM - Mahdi_Mirbazel | |